براي پسرم که بي‌گناه سيلي خورد

عبدالجبار كاكايي در وبلاگش «سال‌هاي تاكنون» نوشته است: «اين همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم براي جنگي که بود براي تن‌هاي تکيده در لباس‌هاي خاکستري براي آرامش مادرانم در آوار بمب براي هيجان پدرانم در آشوب مرگ. اين همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم براي آفتابي که بي نياز از دليل بود.از جنگ که برگشتم پيراهن خاکستريم را آويختم به ديوار خاطرات و به زندگي با مردمي سلام گفتم که عطر شناسنامه‌هايشان در مشام جانم بود و اسمم در ميان اسمهاي‌شان باليد و کم‌کم بزرگ شد.با گريه‌هايشان گريستم و با خنده‌هايشان خنديدم. و امروز کنار من بودي و بي‌گناه سيلي خوردي از کسي که لباس خاکستري مرا پوشيده بود مقابل چشم حيرت‌زده من سيلي خوردي در بي‌پناهي و ناچاري وخدايي که تنها دوستت بود ديد که بي‌گناه سيلي خوردي از حشره‌اي که در لباس من خزيده بود همان لباسي که من به ديوار خاطراتم آويخته بودم. و آن لحظه انديشيدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلايي چنين نمي‌شد.
پسرم
به تن‌هاي تکيده‌اي که در لباس من سال‌هاي پيش جنگيدند شک نکن. به قهرمانان قصه‌هاي من شک نکن. به رودخانه‌هاي خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن‌هاي مجروح تنگه چذابه شک نکن به بدن‌هاي خاک آلود دشت‌هاي مهران شک نکن فقط به حشره‌اي شک کن که در لباس من خزيده بود.»


     

 نامه‌اي به پسرم

پسرم، نام تو را محمد گذاشتم «محمدي» بماني، «محمدي» باشي تا تو را در انظار و دور از انظار محمد صدا کنم.
ناني که به تو داده‌ام نيز محمدي بوده و هيچ ناني که خمير آن با بسم‌الله گرفته نباشد به تو نداده‌ام.
پس مي‌دانم که تو محمدي مي‌ماني و دردمندم از آنهايي که محمد را نمي‌شناسند.
اينک که 21 روز دور از مني و من دور از صداي تو روزگار مي‌گذرانم، سر بر جيب تفکر فرو مي‌نهم و از اين روزگار دون‌پرور گله دارم. اما گويي شکوه من به جايي نقش نمي‌بندد چون نقاش روزمره روزگارمان نقاشي بلد نيست و بي‌جهت نام خود را با نقش روزگار عجين مي‌داند.
آن روز که روز پدر بود از شهر کتاب زنگ مي‌زدي: «بابا در شهر کتاب هستم. چه کتابي برايت بخرم؟» مي‌دانستي که من کتاب را دوست دارم و مي‌خريدي کتابي را که هميشه سرفصل آن با نام خدا بود و با امضا همسرت و خودت برايم مي‌فرستادي.
و اينک در زندان، به غربت نشستگان، کتاب فروشي ندارند تا کتاب بخري و در روز ولادت علي‌(ع‌) و روز پدري که گذشت، براي پدر دلسوخته از دور بودن تو روانه کاشانه بي‌نور و خاموشم کني.
من ياد تو را و اسم تو را در نماز پنج‌گانه به دعاي هميشگي و نماز نيمه‌شب همواره مي‌آورم. از تو ياد مي‌کنم و مي‌دانم که تو از بضاعت علمي و ديني واخلاقي و از آزادگي بهره‌اي وافر داري که به همين جهت در ازدواج تو به خانه‌اي رفتم که آنها همچنين باشند.
عجبا!! اين روزگار چگونه بين پدر ومادر و عروس محجوبم از تو دوري مي‌اندازد و حسرت بيش از 20 روز نديدن محمد را به دل پدر شوريده و به غم خفته مي‌نهد.
خدايا! خالقا! معبودا! مسجودا! تو را ستايش مي‌کنم، نه به رزق و روزي روزانه‌ات، بلکه به بزرگي و به حکمت فرزانه‌ات و به آيه «تکلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما تکسبون»
اين دهر دون‌پرور که ما نمک‌خوار آنيم چه بازي بس عجيبي دارد.
سر فرو بردگان به جيب تفکر را استهزا مي‌کند،و فرومايگان خفته در خواب غفلت را تماشاگه روزگار.
يا ‌الله، نظري
يا محمد(ص)، کمکي
يا علي(ع)، مددي
با آرزوي آزادي براي همه

صادق قوچاني

پ.ن. محمد قوچانی سردبیر اعتماد ملی